امروز روز تولدم یکسال دیگه به تنهایی هام اضافه شد
امیدوارم هیچ وقت تنها نباشید ۰ (۳۰/۰۶/؟؟۱۳)ایا یادش
مونده؟ (س)
مهران
نام دیگر مرگ است
قهر می کشد ما را بی طناب و تیر و مجازات رسمی و قانون یکی دو واژه تلخ و تمام مهراناز تصویرهای خیالی او پر می کنم
خدای من زیباست
خدای من رنگین کمان خوشبختی ست
که پشت هر گریه
انعکاسش را
روی سقف اتاق می بینم
من هیچ
با زبان کهنه صدایش نکرده ام
و نه
لای بقچه پیچ سجاده
رهایش
او در نهایت اشتیاق به من عاشق شد و
من در نهایت حیرت
حالا
گاه گاهی که به هم خیره می شویم
تشخیص خدا و بنده چه سخت است مهران
من اما
کلافه از تهی
از تنهایی
تصمیم های عاقلانه در ایینه سنگ می شوند
و من هزار تکه
تا بتابانند خورشیدهای علاقه را
در زوایای بسته ی شب های بی چراغ
در شب های سرگردانی
شب های رهگذرانی با پای تاول آجین شان
به دنبال کفش هایی کرخت مانده بر دست هاشان
نمی دانم از تو
من اما
کلافه در تهی
در تنهایی و بی .سا. مهران
که به آب های رفته
خبر از خوابهای بدی داده ای
و بعد
رد تو را گرفته اند که سراسیمه دویده ای
به سمت موزه ی برزخ
درست
موقعی که
عاشق ترین پلنگ حفاظت شده
در خواب صخره ای بلند
خال کوبی ماه کرده بود زیر دو پلکش
درست
موقعی که
نقاره ارتکاب معجزه ای را
حنجره می دراند مهران
در بیشه ی سبز خزان تپیده ام
حافظه در خک است
در همکلاسی شب و مهتاب چکیده ام ماه در قفس است در انس لطیف خرد و مستی جا می دویده امشراب در بند است
مهراندر بستر شکسته ی بازوانم پروازی باش
بر اصوات مرده ی لبانم قناری ها و جیرجیرک ها را و سهره ها را رها کن
با گامهایت بر سنگفرش سینه ام رقصی پر شکوه را آغاز کن
و مرداب دلتنگی ام را پر کن از شکوفه ها ییکه میوه خواهند داد
مهران
نور را در سیاهی ام ببین
فانوس را در سرمای حضورم لمس کن
رود را بر خشکی کویر تجسم کن
آغاز را در ختم روانم جستجو کن
و رویا را در بیداری ام بیفشان مهران
داسی در دستم
شوری در سینه ام
سکوتی بر لبانم
نوری در یأسم
غمی بر چشمم
آفتابی در اندیشه ام
رگباری بر زبانم
چگونه با درون همسفرت کنم مهران
لبهای سرخ کوچکش را پیش می آورد
و ناشیانه غنچه می کرداز راه باریک زبان و لب
حجم هوای سینه اش را فوت می کرد
و صوت یک سوت
خش دار و ناموزون
همراهی افرا و باد را از ضرب می انداختمی رفت تا بالای دیوار
کفتر می آمد بال می زد
و دانه های تازه را می چید
از دست های تر
لب های سرخی غنچه می شد
و ناشیانه بوس می داد
بر کرک های گردن کفتر
مهرانزمین کوچک گفت
به تکیه گاه رسیدم
و بعد از این هرگز فرو نمی ریزمزمین
برهنه شد و تنش را به آفتاب سپرد زمین کوچک آه چه قدر عاشق بود مهرانو تازه یک سر از تمام این بزرگ ها بزرگ تر
چه گونه من تمام روزهای خسته را
عبور دادم از میان خاطرات کودکی او
عبور دادم از میان بازوان حس گرم او
چه صادقانه بود
بیم های کوچک و بزرگ کودکانه اش
چه صادقانه بود رنگ حجب او
که می دوید مثل رودی از ستاره ها
میان کرک ابرهای گونه اش
چه گونه تند رفت و رفت و رفت
ورای دره های فاصله
و عطر یاس دست هاش
میان بوی سکه ها و چرتکه
پرید و محو شد
بزرگ شد بزرگ شد
به رنگ بی شمارها بزرگ ها
به بعد های فاصله نگاه می کنم
به بعدهای فاصله که پر نمی شوند
با تمام سود های ما
که پر نمی شوند
با تمام کودکی تو
که پر نمی شوند
با تمام آه های من
تمام سهم های ما
ئلی دریغ بازوان حس تو
ولی دریغ روزهای گرم من
ستاره ها مهران
از صبح برایت هی بافتم و بافتم
...تمام این روز بلند را
یک رج نور نگاه
یک رج تلالو لبخند
منسوج برازنده ای می شد
اگر
ناگاه کلاغ شب
همه را پس نمی کرد
... مهراناز جنگل انبوه متروکه اش
زنی که باز دلش گرفته بود
بوی رطوبت شبانه ی درخت می دهد
حفره ی نگاه تیره اش
رنگ کرخت ماه گرفته است
شیارهای ریز لبش
برمی گردد
با پای پوشی به سنگینی زمان
وقتی که چشمه ها جوابش کردند
و نسیم ها
از تکاندن کدورتش سر باز زدند
وقتی خدایی که لازمش داشت
باز پشت خروارها خورشید
خواب صبح های بهشتی می دید*
برگشت...
زن شبگرد معابر ستاره ریز
سکوت
مه شد در خلوت سردش
تنهایی
قطره
قطره
از شیشه ی چشم فرو چکید... مهران
این تنهایی گس
با دست های خودم چیدم
میوه هایی که آدم یادش رفته بود...
برای من است
همین میوه های بی جاذبه ای که
آدم نمی دانست
چه عطری داشت سا....من مهران
از آسمان عشق بر ما نظری کردند
این ملک سلیمانی است در خون شهیدان است
این شور ز صحرا نیست از آیه باران است
پرواز از آنِ عشق، بی بال و پرند یاران
بر بال ملائک شد جای قدم یاران
همخانه آتش شد آن دل که فراموش شد
تا دل به جان آمد آتشکده خاموش شد
گفتند مگو با کس آن راز که از ما بود
گفتم ندیدم کس جز یار که با ما بود
گفتم حقیقت کو؟ یا کیست حقیقت جو؟
گفتند که بر دار شد آن یار ان الحق گو
بر آستان جنت در سجده گاه آدم
فردوس به خاک افتاد در پیشگاه خاتم
درگاه عشق بوسید هر آیه شقایق
از راز عشق پرسید در وعده گاه عاشق مهران
nezami6@yahoo.com
عشق و محبتش یک دنیا
دوستدار همه موجودات
دل نازک و رحیم
رحمتش شامل همه
بخشنده و عادل
زیبا و دلنشین
محبت و عشقش بالاتر از مادر
یاور مظلومان ، امید ناامیدان ، پناه بی پناهان
محبت وقدرتش بالاتر از عظمت دنیا
پند و اندرزش آویزه ی گوش
هر که را بخواهد دستش گیرد
روحش در وجود همه
بی نیاز از همه ، اما عاشق همه
مرگ و زندگی ، وابسته به او
سرسبزی جهان ، به دست او
گردش روزگار ، به خواست او
فرشتگان به فرمان او
جانم به فدای او ، زندگیم مال او
دوستش دارم
عشق ومحبتش را به جان خریدارم
دوستش دارم ، دوستش دارم
تا آخر عمر و بعد از مرگ (سا... رو ) مهران
در خانه گلها مگو پﮋمرده ترینم
از همهمه باد خزان ساقه شکستم
از سوز نی و غربت می مست تو هستم
در خوان گلستان نظری بر دل ما شد
هر گل که به جان آمده بود مونس ماشد
دیریست که بر سایه مهر نور امید نیست
شاید که بر این ظلمت ما پیک نوید نیست
روز از دل شب بر رخ ما چهره گشاده
خورشید به خیانت همه خوان بر شب نهاده
یاران به شهادت شکر وفا فروختند
از سنگ جفا بر تن ما صد جامه دوختند
از زمزمه خار طلب طعنه شنیدم
از هر چه دعا در طلبست من دل بریدم
هجرت به سلامت بنشست بر گل شب بو
چون غنچه شکست در تن گل مرهم گل کو؟!
از آمدن چلچله ها خبر ندارم
شاید که در این بازی عمر بهار ندارم
عشق همه گلها شده اشک بر رخ باران
از ابر وفا نیست خبری وای از کویران
در بازار هوس قیمت دل بالاترین بود
هر عشق که به حراج شده بود نه مشتری بود
گفتم که دلم در طلبت خانه گزدیده
گفتا که در این خانه گل دلی ندیده مهران

