روزگاری با غم دوری تو من ساختم
قصه ها و غصه ها با یاد تو پرداختم
با امید دیدنت یک لحظه و یک ثانیه
بارها در کنج غم شعر و غزلها ساختم
شور عشقت خانه ی دل را به بازی میگرفت
من چه تلخ این بازی بی انتها را باختم
گرچه سازت همنوا با ساز من هرگز نشد
باز اما من برایت این نوا بنواختم
بی تو سرگردان و حیران گم بدم در خویشتن
با تو اما من خودم را بیشتر بشناختم
عقل در آغوش عشقم خفته و مدهوش بود
من به رأی عشق سوی قلب سنگت تاختم
پیش چشمم این جهان تمثیلی از روی تو شد
گوییا جز تو همه دنیا به دور انداختم مهران
من آن عاشق ترین پروانه هستم
که عهدی بر سر جان با تو بستم
تو آن شمع خرامان سوز هستی
که چون آتش به جان من نشستی
چه خوش آن سوزشی کز یار باشد
بنازم آتشی کز دوست افتد
خوشا شب زنده داری های بسیار
که در فرقت به جان هیزم بریزد
ندارم هیچ باک از آتش عشق
که این آتش ز مرهم خوشتر آید
مهران
همیشه آن بالا بوده است،
هر وقت که بالا را نگاه کردم.
همیشه آن بالا هست.
نگران نیست، نگاه می کند.
وامدار نیست، گوش می کند.
همیشه هست،
وقت شادی ها، وقت غر زدن ها،
روزهای عاشقی، روزهای مهربانی،
روزهای سفر، روزهای زندگی، روزهای مرگ.
روزهایی که حرفی بود برای زدن،
روزهایی که سکوتی بود برای شنیدن.
شاید که نشانی از هستی است،
یا که نماد عشق است.
شاید که خود زندگی است با تمام تنهایی اش.
هر چه هست،
ماه من بوده همیشه،
ماه من است.
نگاهش کنید، شاید شما هم ماهی دارید آن بالا.
نگران نیست، نگاه می کند.
وامدار نیست، گوش می کند. مهران
عشق را
می گویم باید این حادثه را از نگه سبز توآغاز نمود
عشق را باید از زمزمهبارش چشمان تو
با واژه احساسسرود
و در این قدرت دریایی تو کشتی توفان زده را در دل امواجسپرد
به تب حادثه غرق شدن
مردن و آغاز شدن
به هم آوایی قلب دو پرنده به سبکبالی اوج دل سپردنبه شب هم نفسی
راغب پرواز شدن
آریعشق را
باید ابراز نمود عشق را باید گفت مهراندل آسمون گرفته واسه غربت چشامون
دست تو سرده تو دستم دیگه از زندگی خستم
اگه عاشقی همینه دل از اول نمی بستم
دیگه رد پایی از عشق توی چشمات نمی بینم
اما من مثل قدیما هنوزم عاشقترینم
دیگه حرفای قشنگم بدل تو نمی شینه
اشکامو می بینی اما دل سنگت نمی بینه
رسیده غروب این عشق همه چی رنگ خزونه
روزای بهاری ما کاش بیاد تو بمونه مهران
دیوانه ترشده امشب
می وزد وحشیانه
لابه لای پیردرختان خشک
می دزدد از هر شاخه ای
برگ خشکیده ای
می گوید به آن تو بازیچه ای
بازیچه ای...
می کشدش به زنجیر و
می برد به آسمان
هوهو می خندد و
نظاره می کند
جان داد نش را
وبه سوگش می نشیند شب
دلش را اندوهی می فشارد
آهسته می گو ید
مرگ فرشته ای بود
که تو را با خود برد
شاید امشب دلت آرام بگیرد
شاید امشب غصه در دلت بمیرد
شاید امشب...
شاید امشب... مهران

نمی رسد دردی که مراست ،طبیب ،باری
به دامنت ای غم همه شب گریستم تا
نباشدت جز با من خسته دل کاری
مرا که دردم از تو بود چه درمانی
خدا گواه که این غم ندهم به بسیاری
اگر چه گویندمی کشتم غمت باک نیست
روا نباشد غیر غمت وفا داری
نمی رسد این دل ز سوزت به سامانی
مگر غمت آید دل ما به تیماری مهران
من به اندوه درون می اندیشم
و به آن لحظه که تو می آیی
و به آن دم که مرا می خواهی
و به آن کولی مژگان بلند
که ندانسته دلم را سد کرد
و نفهمید که با من بد کرد
من به آن لحظه فرا خوانده شدم
که سکوت است و سکوت است و سکوت
و در آن شمعی ست در حال سقوط
مهرانتن بی برگ و برم رو توی این باغچه نشوندی
قصه ی بارون پاییز تنمو از نو جوون کرد
منو با باغچه و دست ابرو خورشید همزبون کرد
وسعت پریدنم تو آسمون پاک من باش
تو رگ خشک خیالم خون تازه ای تو تن باش
منو رنگ آسمون کن رنگ آبی رنگ دریا
به هوای پرکشیدن می برم تو رو به هرجا
هرجاکه رنگ یه رویاس جای تو با من تو ابراس
روز موعود پریدن با تو تا آخر دنیاس
وسعت پریدنم تو آسمون پاک من باش
تو رگ خشک خیالم خون تازه ای تو تن باش مهران
چشم به در مونده نگاهم
بغض دلتنگی و حسرت
پیچیده تو سینه آهم
آروم آروم پاگذاشتی
تو شبای سرد و تیره
میگی فرصتی نمونده
واسه عاشقی چه دیره
ولی من هم نفس تو
شایدم هم قفس تو
ندونستم چه کوتاهه
عمر این یک هوس تو
مهران
نمیدونم چرا عمر خوشی انقدر كوتاهه
حدیث آخر هر عشقی اندوهه و آهـه
نمیـدونم چرا اسم دل و با غم سرشتن
كنار اسـم من اسم تو رو اینجا نوشتن
میخواستم ساحل خوشبخت دریای تو باشم
واست خواب و خیال و فكر فردای تو باشم
چرا اون كفـتر جلد و تـو از لونـه پروندی؟
اونو از كنـج خوشبختی سوی غصه كشوندی ؟
مگـه میشه تو رو یادم بره ٬ای جفت پرواز
كـه با تـو قصه عشق من اونجا گشته آغاز
میرم تنها بسوی نقطـه گنگ جدایی
الهی نشكـنه قلـب تـو مثل من الهی
. مهرانشبِ من رنگ سپیده
نمیدونم كه كدوم دست
بین ما پرده كشیده
گرمی نگاه صافت
سردی از دلم میگیره
هرچی دلشوره و یاسِ
پیش پای تو میمیره
دل نگو، واسم نمونده
بعد رفتنت تو سینه
دست پاییز توی باغچه
واسه گلها در كمینه
من اگه خوب یا اگه بد
هرچی دارم از تو دارم
بی تو سرگشته و تنها
تویی تنها یادگارم
نمیخوام بعد تو اسمی
بشینه توی ترانه ام
یا كه بشكنه یه حرفی
هق هق و بغض شبانه ام
میسپرم دست ستاره
خاطرات پاره پاره
برگ دفتر یه عمر و
اگه زندگی بذاره .
مهران
وقت غروبه،
دل من تو سینه بیتاب شده باز
مرغ امید ،تو دلم
به شوق تو خواب شده باز
چه هوایی داره دیدنت توی خواب و بیداری
وقتی یك شاخه گل سرخ واسه من هدیه میاری
میگن این فقط تو خوابه ،
حرف دیدن من و تو
توی بیداری محاله ،
واسه من گل چیدن تو
دلخوشم به خواب و رویا ،
اگه تو باشی كنارم
قطره قطره میشم و مـن
رو گل سرخم میبارم
. مهراناسم خوب این ترانه اس
واسه شاعری كدوم عشق ،
بهترین شكل بهانه اس
بگو من از تو چی خواستم
كه پرنده مو پروندی
با منِ همیشه عاشق
توی این شبا نموندی
بگو این ترانه هامو
پیش پای كی بریزم
بین رفتن و نرفتن
عمریه كه در ستیزم
موندنم شاید كه مرگه،
رفتنم اگه نمردن
این خودش یه جور عذابه،
بی تو اینجا جون سپردن
حرف تازه ای ندارم
پرم از تكرار و تكرار
عاشق ترانه هامو
كی زده به چوبه ی دار
من بدون عشق پاكت
خسته و زخمی و ویرون
مث یه خاكستر سرد
زیر این هجوم بارون
كاشكی میشد كه میگفتی
این یه خواب یا كه رویاس
وعده دوباره ما
واسه امروز یاكه فرداس
كاشكی این یه خواب بد بود
كه با صبح میرفت تو ابرا
از همه دلواپسی هاش
تو بودی كه مونده بر جا. مهران
تو كه فكر غنچه هایی
ولی از جفت قدیمیت
قد صدتاكوه جدایی
باید از تو میگذشتم
ای لطیفتر از سپیده
ای كه دستات ابر رحمت
تو نگات برق امیده
تو برام یه حس تازه
توبرام تازه ترینی
نمیدونم ای مقدس
از هوایی یا زمینی
لایقت این شعر من نیست
نه صدای گنگ و خسته ام
نمیدونم از چه دردی
پیش پای كی شكستم
باید از تو میگذشتم
ای كه سبز نو بهاری
مثل قلب یه قناری
عاشقی و بیقراری.
مهران
دیگه باورم نمیشه غزلای عاشقونه
اینکه تاریکی میمیره سپیده با من می مونه
دیگه حتی توی ایوون چلچله بر نمی گرده
دست بی رحم زمستون با گل شب بو چی کرده
فاصله یه درد کهنه اس آروم آروم پا میذاره
جای هر شعر و ترانه غزل رفتن میذاره
باید این رو میدونستم رنگ آفتاب موندنی نیست
برای لبای بسته این ترانه خوندنی نیست
. مهرانواسهء تـنهایی خود نـباید اشكی بــباری
جفت تو از اینجا رفته، یه بهار یا دو بهاره
دنبال اون دیگه رفـتن ، میدونی فایده نداره
روزی كه از اینجا رفتی پرو بالش و شكستی
ساده دل اون ، بخیالش كه تا دنیاس پاش نشستی
ندونست بال و پرِ تو تشنه بود برای پرواز
دنبال یه عــشق تازه ، سفرت رو كردی آغاز
روز و شب فكر پریدن، برده بود تاب و تب تو
آروم آروم دیـگه افتاد، اسـم اون از رو لب تو
تو نگاهت عاشقی مرد، بیصدا شد جفت خسته
ندونـستی كه هنــوزم بـه امید تو نشسته
رفـتی و رفـتی تا ابرا بهوای عشــق تازه
تا كه خورشیــد واسهء تو قصری از طلا بسازه
اما آتیش به پرت زد، قصر رویایی تو سوخت
جفت پر بستهء تو باز، چشم بـه آسمونا میدوخت
حالا برگشتی به خونه، بخیالت كه میمونه
بعد این هـمه جـدایی، تـو رو تو دلش میشونه
ولی از اون جفت عاشق ،پری مونده یادگاری
كه یـادت میاره عشق و ، ای پـرندهء بـهاری. مهران
گل آتیش نشوندی
منو از مرز تباهی
به طلوعی نو كشوندی
قطره قطره خون سردم
می چكید توی سینه
طعم خوب عاشقی رو
بمن از نو چشوندی
آرامشم تو، اوج نیازم
تن پوش عشق و ازتو میسازم. مهران
سكوت تو چه تلخه نگاه تو چه خاموش
انگار تموم دنیا كردن تو رو فراموش
چشات گواه خورشید فریب سایه ها نیست
پاك و زلال دستات انـكار اینه ها نیست
نوازش سپیده رو پلك خواب میمونی
مثل قناری عشق تو یكنفس میخونی
. مهرانهمه عمر و همه جونم تو هستی
بروی قلب مشتاق من ای گل
همه دروازه های غم رو بستی
دلم میخواست كه باور كرده بودی
كه رنگ زندگیم رنگ تو بوده
صدای قلب این همیشه با تو
صدای ساز و آهنگ تو بوده
دلم میخواست كه هیچ باد خزونی
گلای باغچهء عشق و نبینه
با دست نا جونمردش دوباره
منو از گلدون قلبت نچینه
دلم میخواست كه یادت باشه این عمر
دو روزه عاقبت باید سفر كرد
تو این عمر دو روزه خوبه ای یار
ازین همه جداییها حذر كرد
بیا یكدل بمونیم یار و همراه
كه هرچی سنگه برداریم ازین راه
بیا دست همو بازم بگیریم
واسه دلواپسی هم بمیریم. مهران
واسه این بود كه تو بودی ، واسه گفتنم بهانه
منكه خاكسـتر نشینِ شبای تیره و تـارم
این تو بودی كه شكفتی واسه من ، فصل بهارم
آره میـشه آفتـابی بود ، حـتی تـو شبای تیره
نـگو هیچوقت واسهء ما عاشقی كه خیلی دیره
میشه از نو عاشقی كرد میشه آفتاب و صدا كرد
میشه عاشـقونه دل باخت تـنو تو هوا رها كرد
یه طرف این تیرگیـها ، یه طرف یه عشق خاموش
یه طـرف یه آرزویی ، كـه دیگه شده فرامـوش . مهران
بی گمان
ازین پنجره کوچک عشق می ورزم و امـــیــدسـببی ساز خدایا
که پـشیمان نشویمبودن و ماندن
اصـــرار می کنند. مهرانای قشنگترین بهانه
تو کتاب عاشقانه
ای که بوی تورو داره
همه حرفام تو ترانه
سهم من از زنده بودن
روزایی بود که تو بودی
توی هر لحظه کنارم
منو از شبام ربودی
هرچی دارم ازتو بوده
ای امید شاعرانه
میدونم با رفتن تو
گم میشه شعر و ترانه
این کتاب عاشقانه
بعد تو تو دست باده
از من و خاطره هامون
این ترانه ها بیاده
. مهرانهوای پر زدن تو باغ رویا
نه احساس لطیف عاشقونه
كنار ساحل و پاییز دریا
تو رگ میجوشه شوق با تو بودن
سپردن ، دل به دستِ موج و ساحل
حالا كه دل بریدی از دل من
ازین شعرِ جدایی چیه حاصل؟
كنار ساحل دریا نشستم
چشامو روی دنیای تو بستم
همون دنیا كه قلبت رو شكسته
بدون من تا ابد پشت تو هستم. مهران
تن بی برگ و برم رو توی این باغچه نشوندی
قصه ی بارون پاییز تنمو از نو جوون کرد
منو با باغچه و دست ابرو خورشید همزبون کرد
وسعت پریدنم تو آسمون پاک من باش
تو رگ خشک خیالم خون تازه ای تو تن باش
منو رنگ آسمون کن رنگ آبی رنگ دریا
به هوای پرکشیدن می برم تو رو به هرجا
هرجاکه رنگ یه رویاس جای تو با من تو ابراس
روز موعود پریدن با تو تا آخر دنیاس
وسعت پریدنم تو آسمون پاک من باش
تو رگ خشک خیالم خون تازه ای تو تن باش
تاریکی از راه رسیده
از چشم ابر آسمون
یه قطره بارون چکیده
رو گلدون ترانه هام
قطره ی بارون میشینه
چشام تو مهتاب داره باز
عکس چشاتو می بینه
یواش یواش وا می کنم
پنجره به شب سیاه
ثانیه ها رو میشمرم
خیره میشم به عکس ماه
شاید تو هم نگا کنی
مهتاب و باز صدا کنی
آروم بگی اسم منو
از شب منو جدا کنی
آروم میاد تو چشم من
گرمی رویاهای تو
سنگین میشه پلکای من
میرم توی دنیای تو .

