از همه دوستان که تو این مدت با نظرهای زیباشون باعث دلگرمیم شدن ممنونم امیدوارم در کنار خانواده محترمتون سالی پر بار بدون غم و سراسر شادمانی و سبزی داشته باشید
از طرف مهران
در ضمن عکسهای زیبا از نوروز تقدیم به شما
برای دیدن عکسها ادامه مطلب را کلیک کنید
ادامه مطلب
من با تو رازی روشن
من با تو نام هستی ام ای دوست
ای یار مهربانی و تنهایی
من با تو روشنان را
فریاد می کنم
از عمق ظلمت شب یلدایی
و کهکشانی اینک در چشم های تو
ای دوست ای یگانه ترین یار
من
با تو کاملم
راز روای رودم
گرم سرودم ای دوست
من راز چشمه ها را میدانم
من راز رودها را می دانم
و راز دریاها را
من در تمام هستی جاری شدم
و راز چشمه ها را با رود باز گفتم
و راز رودها را با دریا
فریاد لاله بودم در قلب سخت سنگ
نجوای رویش بودم در بطن سرد خک
من سنگ را شکافتم و لاله وش شکفتم
من خاک را دریدم و سرسبز روییدم
گلسنگ را پرنده آوازخوان شدم
و با خیال آب
یک سینه راز گفتم
و در تمام شب
با نای خونین خواندم
من با تو کاملم (سا) ولی حیف نمیتونی اینارو بخونی مهران
عین جوهر
جوهر هستی !
هستی روان !
دیگر کنارم خیال تو نیست
تو که نگاهم در نگاهت
کورترین گره دنیاست
تو که هر چه گفتم گفتی : به چشم
پریماه!
چشم از چشم ام برمدار
که گذران هستی ام
بر مدار نگاه توست
عین جوهر !
جوهر هستی !
هستی روان !
ساعتی دیگر
که سایه ی او پنجره ی کوچک سپیده دمان را
آفتاب می کند
شادا که پگاهگاه
خانه
باغ آلبالوست
گلهای آتشی که زمستان را
آب می کند
پیشواز گنجشک ها را
برخیز و از پنجره
خم
شو
س شکیبا باش شاعر عاشق !
که زوداش خواهی دید
و در آن دوردست
مرگ پیر را نیز
که به دنبال پاییز می گردد ...
زیبا باش عاشق شاعر !
که از واپسین بیابان
تا آخرین خیابان
زندگی جوان توست
که می آید
با گیلاس ها و گنجشک ها
وقتي رسيدم
خورشيد مثل هميشه داشت
اشك ابر ها را پاك مي كرد
اين بار گويا ابر ها سير گريسته بودند
درختان تشنه ولي هنوز تشنه بودند
وقتي رسيدم
رنگين كمان
جشن اختتاميه باران را بر پا كرده بود
هنوز مي شد قطرات باران را
را در آبي بيكران ديد
وقتي رسيدم بوي نم وخاك
داشت با باد وداع مي كرد
مي شد هنوز حضورش را حس كرد
ولي
ديگر فرصتي نبود
وقتي رسيدم
تو رفته بودي
حق هم داشتي
قرارمان زير باران بود ولي
حالا باران نمي باريد
آخر نگفتي چرا زير باران
چرا وقتي ابر ها هستند
مي خواهي ببينمت
راستي يادم آمد
تو زاده ي فصل باران بودي
تو باراني بودي
تولدت پاييز بود
شايد دليلش اين باشد ولي
من هم زاده ي فصل بارانم
من زاده ي بهارم
چرا من باراني نيستم
چراهميشه دير مي فهمم كه بايد زود بجنبم
هميشه وقتي كار از كار گذشته
دست به كار مي شوم
كاش دنيا دور سر ساعت ها بچرخد
كاش ساعت ها راه رفته را برگردند
كاش آسمان گريه اش را اندكي به تاخير مي انداخت
هر چه بهانه بياورم و آرزو كنم
تو بر نمي گردي
پس چه بهتر كه به خورشيد كمك كنم
مي توانم آن قدر قدم بزنم كه
خيابان زير پايم خشك شود
اين گونه
خورشيد آسانتر مي تواند
اشك ابرها را از گونه ي خيابان پاك كند
راستي مي توانم
به تماشاي نمايش باد بنشينم
ماجرا ي باد است و برگ
نمايش خوبي است
باد چه زيبا و طبيعي نمايش بازي مي كند
آن قدر زير پوستي كه ديده نمي شود
آن قدر زيبا كه برگ نديده عاشقش مي شود
برگي كه هنوز ساده است
ولي مهم ترين جاي ماجرا اين جاست
كه تو برنمي گردي
حتي اگر ساعت ها سرگيجه بگيرند
پيش چشمت شاه دنيا هم گدايي مي كند
نازنين ناز نگاهت در پي قتل من است
در كجا صياد صيدش را هوايي مي كند
سينه ام خالي است چون دل پيش توست
در كنار توست قلبم پادشاهي مي كند
هركسي با خود بينديشد تو را
بي گمان قلبش ز تن فكر جدايي مي كند
كشتي قلبم اسير موج توست
شكر حق گويم كه چشمت ناخدايي مي كند
تو نظر كن به دل ابري و باراني من
كه نگاهت آفتابم را تداعي مي كند
گفتمش او نیز گوش کرد به من و با نگاهی همراهیم می کرد هر انچه که درگنجینه قلبم به ودیعه گذاشته بودم را نشانش دادم خواستم تا دوباره شمعی به یمن مقدم اودر سقا خانه دلم روشن کنم ولی با نگاهی تعجب امیز دیدم که دیگر جای نیست برای روشنی یک شمع دیگر و نجوا کنان گفتم چه مدت مدیدی است که راخودم از یاد برده ام .هر روز نگاهی صدای نیازی مرا به سوی او می خواند او را با اشک دل مرحم نهادم با دستانم آنرا پوشانیدم برایش لالای عشق شیرین خواندم دلش را دوباره با باد صبا اشنا کردم او را در قفس نگذاشتم که دلتنگ شود یا که از برم دور شود مدتی به همین منوال گذشت از او اشاره ازمن به سر دویدن از او یک نگاه از من باشوق لرزیدن .صبحی مثل عادت همیشگی او را صدا کردم چیزی نشنیدم به دنبال نگاهش گشتم اما باز هم چیزی ندیدم دلم ناگهان چون گلی که باد پاییزی گلبرگ هایش را به تاراج برده خشکید اما یک لحظه فقط یک لحظه چیزی
غریب که تا به حال تجربه نکرده بودم حس کردم تمام تنم داغ شد بر پیشانیم عرق سرد نشست فکری جز او در ذهنم نبود گوی اصلا تا به حال چیزی جز او ندیده یا نشنیدم بودم . جدا شدم از این عالم تن غرق شورو حالی شدم که وصف ناپذیر ترین حال دنیاست آه خدایا چه کرد با من این کبوتر سفید زخمی همان دم همان لحظه آن
کبوتر که از دیده پنهان شده بود در قلبم آشیانه کرد او به میل خودش را در قلبم زندانی کرد که دگر به جای نرود از آن زمان تا کنون اوست در قلبم در روحم در عمیق ترین احساسا تنم اوست مرحم شکهایم . وقتی غرق در فکرم وساعتها حتی فرصت پلک زدن ندارم دیگرا ن گویند :براستی تو دیوانه شده ای اما ای نادانان چه می دانند که من عاشق شده ام .
از آسمان اینه بر من طلوع کرد
شمع بلند قامت خلوتسرای من
از خجلت برهنگی خویش می گریست
من در کنار او
از پرتو طلوع تو بی خواب می شدم
سر در میان موی تو می بردم
بر سینه ی بلند تو می خفتم
تا با تو در برهنه ترین لحظه های خویش
محرم تر از تمامی ایینه ها شوم
میل هزار سال تو را دوست داشتن
در من نهفته بود
من از تب طلایی چشمانت
آهنگ تند نبض تو را می شناختم
قلب شتابنک جهان در تو می تپید
من ، طعم تشنگی را در بوسه های تو
هر بار می چشیدم وسیراب می شدم
در آن شب سیاه زمستانی
بازوی آتشین توگرمای روز را
بر پشتم از دو سوی گره می زد
دست تو ، آفتاب بهاران بود
بر پشت سرد من
من از لهیب دست تو بی تاب می شدم
وقتی که صبح پنجه به در کوبید
انگشت های نرم تو چابک تر از نسیم
نازک ترین حریر نوازش را
بر پیکر برهنه ی من می بافت
روح تو در تمام تن من
از رشته های موی
تا ریشه های دل جریان داشت
من ، شمع واژگون سحر بودم
من در تو می چکیدم ، من آب می شدم
ای مهربان دور
کنون که بر دو سوی جهان ایستاده ایم
ایا تو را به خواب توانم دید ؟
یا در پگاه روشن بیداری
چون سایه در کنار تو خواهم خفت ؟
ایا دوباره ، نام عزیزت را
در اوج لحظه های شگفت یگانگی
نجوا کنان به گوش تو خواهم گفت ؟
ای کاش در سیاهی آن شب که با تو رفت
از بوی گیسوان تو می مردم
کاش آن شب از کرانه ی آغوشت
یکسر به بیکرانی پرتاب می شدم
وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛
وچه تلخ وغم انگیز است، دور از توبودن، برای تو گریستن؛
و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛ ایکاش می دانستی بدون تو،
مرگ گواراترین زندگیست؛ بدون تو وبه دور ازدستهای مهربانت،
زندگی چه تلخ وناشکیباست. ایکاش می دانستی مرز خواستن کجاست،
وایکاش میدیدی قلبی راکه فقط؛
برای تو می تپد
از دل تنگ تموم آدما از شب و روز خدا خط می زنم
اگه دستم برسه به آسمون با ستاره ها قیامت می کنم
نمی زارم کسی عاشق نباشه ماهو بین همه قسمت می کنم
وقتی گاهی من و دل تنها میشیم حرفای نگفتنی رو میشه دید
میشه تو سکوت بین ما دوتا خیلی از ندیدنی ها رو شنید
قصه جدایی ما آدما قصه دوریه ماست از خودمون
دوری من و تو از لحظه عشق قصه ساده گیه گمشدمون
با ساحل دریای خیالم در پس بنجره ای باز
گشوده به تابی
دو فنجان قهوه سرد....
نسیم در شعاع آفتاب آسمان آبی آدینه لنگان میوزد.
لحظه های سرنوشت آن سال جوانی را که اکنون گذر ثانیه وارش انگاری که نوشیدن زهر است
میروم خاطره ام را بگشایم عکسهایم را بخوانم
انعکاس صداشان بچه ها خودم شاید هنوز آنجا مانده باشد
درک عشق و خنده به شیوه مسخرگی
با نگاه خیره بر کفهای دریا .
حال .....
اینسوتر
دلگرفته ای آینده نگر

حزن اندوه صدایی خسته مرا می خواند که غمت مباد بر تاریکی دشت
دل من باز دلتنگ است و به هر سو مینگرد
پردۀ رخ زیبای تو را می بیند که خرامان آرمیده ای
بر پهنه ایی از گلهای خوشبوی بهار و مرا نیک فرا می خوانی
که چرا تنها رفت دل تو تا ته دشت؟
حوصله اندوخته کن من با تو خواهم آمد تا فرا سوی بهار
از پی کاویدن روز گر چه خوب می دانم راه ما طولانی است
و کاسۀ صبرت لبریز اما ای یاس سپید
حوصله اندوخته کن تا از این شب تاریک و سیاه
پل به ابدیت بزنیم و صبح زیبای بهار را بر محو خیالی شب
به تصویر بکشیم و بی گمان آن زمانی است
که من و تو می رویم تا به دریای ما پیوندیم.
پس بذار همراه باد پاییز که داره از راه می رسه
برم تا ردم تو غبارا گم بشه،تو دیگه سراغم رو از فاصلۀ جاده نگیر
که جاده میره تا من رو به غربت بی تو بودن ببره،آخه میدونی؟
جاده وفا نداره توی جادۀ غربت همسفری همراه تو نیست
یا اگر باشه از پشت به تو خنجر می زنه
باز عطر ياد تو،در خاطره ی اتاقم پيچيد!
باز مهربانی چشمهايت،
پنجره ی خيالم را ستاره باران کرد!
باز گرمی دستانت،
روحم را تا دورترين،لمس يادها برد!
نازنينم!
به شب و روز قسم!
به تلؤلؤ امواج قسم!
به برگ برگ شاخه های درختان قسم!
به بی قراری بادهای سرگردان قسم!
به آواز قمری های حياتم قسم!
نـــمی توانم پلکهايم را به روی خيال تو ببندم!
نــــمی توانم!
نــمی توانم عطر ياد تو را،از چارفصل دلم پاک کنم!
نـمی توانم!باورکن،نمی توانم!
نازنينم!
ایـــن همـــه فاصله را چگونه تاب بياورم؟
ایـــن همــــه روز را چگونه به تنهايی دوره کنم؟
ایـــن همـــه شمع را با چه رنگی از اميّد، روشن نگه دارم؟
ایـــن همــــــه فصل را تا به کی،خط بزنم؟
چگونه دوستت دارم ها را ترسيم کنم
که کلمه ای حتی،از ياد نرود؟
قصه ی ایـــن همــه دلتنگی را،
با کدام قلم،برايــت بنگارم؟
آخــــر برای تک تک واژه های بی قراريم،
قلمها را طاقتی نيست!
.....
نازنينم!
به اندازه ی تمامـی ابرهای دنیــا،
دلم گرفته است!
به ديدار ایــــن دل غمگين بيا!
شانه هایــت را برای ایــــن هــمه بارش،کم دارم!
روز های تلخ و شیرین می روند من سراپا شور و عشق و خیالم
دگر مپرسید ز روزگارم که زمستانی و سرد اسیر روزهای مه آلود است
به بهار و خزان زیر لب زمزمه کردم و گفتم:روزگارم اشکی و غم آلودست
دل گمراه من هر دم ترانه خوان عاشقانه می سوزد
پوسته عشقم می شکافد از عشق، گل تازه ایی به دلم می روید
بوی عشق پونۀ صحرا عطر تازه ایی به دلم می سازد
نسیم می تراود از شب مهتاب عشق تازه ایی به دلم می نازد
سحرگاهان که مست چشم یارم نگاه مهربانی سوی من بود
ولیکن گفتۀ عشق تو با من حدیث دیرینۀ سوزان تن بود
می بینی که دشت بی تاب نگاهت مرا سوی بازیها کشانده؟
به جز عشقی که از تو در دلم هست خیال و یاد دیگری نمانده
پرستوی خیالت گاه و بیگاه به گرد بامم خانه کرده
نمی دانی که مجنون نگاهت این دل ساده را دیوانه کرده !
پوچی لحظه ها بی تو می گذرد همچو دیروز ، امروز و فرداها
بگو ای دل سودا زدۀ رسوا کی رسد این ازل به پایانها
در دلم خزانی گنگ و خالی از امید فریاد بی وفایی برآورده
در زمستان سردی از جدائیها شعر دلتنگی و تنهایی به بارآورده
روزگاری در دلم عشقی بود که به آن می نازید
بهانۀ رسوایی نیمه شبی به دلم چنگ می زد که به آن می بالید
آه داستان من، داستان عشق دامنگیری است که به ضربه ایی مرا اسیر فردا کرد
به جرعه ایی از عشق مدهوش تا ابد به یاد تو اسیر و تنها کرد
آنگاه که در میابی
چشمانی که درحال عبور است
پاره ای از وجود تو را
نیز باخود خواهد برد .
رخ خورشـــید رنگــــــی زرد دارد
سکوت مزرعه درد کمی نیست
در این تنگ غروبی مرهمی نیست
صدای نی نوایی خسته دارد
که این چوپان دلی بشکسته دارد
گله بزغاله ها در دشت خوابند
تمام چشــمه ها اینجــا ســـرابند
صدای مبهم این دشت درد است
سکــوت آخرترین فریاد مــرداست
ببین بزغاله هارا هی نمودند
زمین و دشــــت مارا طی نمودند
ببین رفتندو آتش نیست خاموش
نکرداین دشــت آنان رافرامــوش
دلپذير بود بازيچه تلاطم و شيطنت امواج محبتت شدن
خورشيد را چه عاشقانه مي نگريستم به وقت غروب
دلباخته و شیفته تلوءلوء سرخي انوارش بودم !
دریغ که نمي دانستم اين زيبايي دلربا،
نقاب فريبی بيش نيست بر چهره سوزان و آخته ی خورشيد
مترصد فرصت بود، تا عطشش را با خنكاي مهر تو فرونشاند!!
تو را به وعده ابرهاي باران زا و مهمان، قطره هاي پيام آور سرسبزي فريفت،
و مرا كه همه مشغول تو بودم با فريب تو مشغول داشت !
حرارتش را به كمال مي رساند و
وقار تصويرش را در وجود بي كران دريايي تو به اوج !
قطرات وجودت را ذره ذره از من می گرفت؛
قايق خيالم به گل نشست !!
سر نشين كوير عاصي روح تو شدم
اما دريغ از قطره باراني و وفاي به عهدی !
خورشيد را اثري از مهر نبود و ابر را خبري از باران !!
پنداري خورشید سر خوش است ازاین باور؛
كه تو هم چون اوگداخته ، سوزان و پر شرري !
گويا آ سوده خاطر است از اينكه داغ را به تنهايي بر جگر نمي كشد!!!
اما ندانست،
که قادر به گسستن پيوند ميان قايق وجودم با بي كراني دریای روح تو نخواهد بود!
که من فقط تشنه نسيم دلنواز و امواج آبي درياي مواج مهر ميانمان نبودم
آری ،
من تشنه بودنت بودم !
عطشم را وجودت ، هستيت سیراب می کرد
چه دريا باشي و چه كوير
چه باد باشد چه باران،
من به تو و با تو بودن مغرورم
چه دريا باشي چه كوير؛
من زنده ام به لرزه هايي كه هستي ات به هستي ام مي اندازد !
گمون كردم واست يك هم زببببونم
نگفته بود به هم يك عشق ديگست
تا تحقير پيش من دل بسوزوووونم
نگفت به فكر فرصتي دو بارست
براي دل بريدن فكر چااااارست
نگفت به فكر تحقير نگاهههههااااا
شكستن غروري پاره پارست
حالا به مرگ من راضي نمي شههههه
مي خواد جون بكنم واسش هميشههههه
به اون ظالم بگين نفرين اين ددددل
تا زنده ام به راه زندگيشهههه
درسته كلي يا كس و كار ندارن ولي واسه خودم خدايي دارم
براي ديدنه روزه عذابه
واسه خودم ثانيه ها رو مي شمار
کنار خانه روییدی و رفتی
تمام بغض هایم مثل یک رنج
شکست و قصه ام در کوچه پیچید
ولی تو از صدای این شکستن
به جای غصه ترسیدی و رفتی
?غروب کوچه های بی قراری
حضور روشنی را از تو می خواست
تو یک آن آمدی این روشنی را
بروی کوچه پاشیدی و رفتی
کنار من نشستی تا سپیده
ولی چشمان تو جای دگر بود
و من می دانم آن شب تا سحرگاه
نگارن را پرستیدی و رفتی
نمی دانم چه می گویند گل ها
خدا می داند و نیلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا همیشه
تو از این شهر کوچیدی و رفتی
جنون در امتداد کوچه عشق
مرا تا آسمان با خودش برد
و تو در آخرین بن بست این راه
مرا دیوانه نامیدی و رفتی
شبی گفتی نداری دوست من را
?نمی دانی که من ن شب چه کردم
خوشا بر حال آن چشمی که آن را
به زیبایی پسندیدی و رفتی
هوای آسمان دیده ابریست
پر از تنهایی نمنک هجرت
تو تا بیراهه های بی قراری
دل من را کشانیدی و رفتی
پریشان کردی و شیدا نمودی
تمام جاده های شعر من را
رها کردی شکستی خرد گشتم
تو پایان مرا دیدی و رفتی
مرا با عشق سنجیدی و رفتی
تمام هستی ام نیلوفری بود
تو هستی مرا چیدی و رفتی
کنار انتظارت تا سحر گاه
شبی همپای پیچک ها نشستم
تو از راه آمدی با ناز و آن وقت تمنای مرا دیدی و رفتی
شبی از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم برای قصه ام سوخت
غم انگیزست توشیداییم را
به چشم خویش فهمیدی و رفتی
چه باید کرد این هم سرنوشتی ست
ولی دل رابه چشمت هدیه کردم
سر راهت که می رفتی تو آن را به یک پروانه بخشیدی و رفتی
صدایت کردم از ژرفای یک یاس
به لحن آب نمنک باران
نمی دانم شنیدی برنگشتی
و یا این بار نشنیدی و رفتی
نسیم از جاده های دور آمد
نگاهش کردم و چیزی به من نگفت
توو هم در انتظار یک بهانه
از این رفتار رنجیدی و رفتی
عجب دریای غمنکی ست این عشق
ببین با سرنوشت من چها کرد
تو هم این رنجش خکستری را
میان یاد پیچیدی و رفتی
تمام غصه هایم مثل باران
فضای خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام این تلاطم
فقط یک لحظه باریدی و رفتی
دلم پرسید از پروانه یک شب
چرا عاشق شدی در عجیبی ست
و یادم هست تو یک بار این را
ز یک دیوانه پرسیدی و رفتی
تو را به جان گل سوگند دادم
فقط یک شب نیازم را ببینی
ولی در پاسخ این خواهش من
تو مثل غنچه خندید و رفتی
?دلم گلدان شب بو های رویا ست
پر است از اطلسی های نگاه
تا عطر خوشه لبانت را
در هوايه ابريه عشقم
به ساحله دلم
برساند
تا باز دوباره مزه ي عشقي سوزان را
در كنار اين ساحله بي پايان
و دريايه خروشان
بر خاطرم داغ زند
آفرودیتشب زيبايي بود
ان شبي را كه در ان حس كردم
دل من پر زد و سويت امد
ان شي كر سر شب تا به سحر
بلبل باغ دلم نغمه برايت ميزد
هيچ يادت هست ؟
ان شبي را كه در ديدگانت چه تب الود چه مست
رفت تا عمق دلم را كاويد
حاليا رفته اي و باز منم
كه به ياد تو و ان عشق عزيز
رفته ام باز به ان نقطه به شب
رفته ام تا كه بجوي دل پر مهرت را
رفته ام تا كه بجويم نور پر مهر سيه چشمت را
ولي افسوس كه ديگر حتا
سايه اي زان رخ پر مهر توام نيست كه من بسپارم به هوايش دل ريك نفر با آن سه تار كهنه اش
روزهايم را دوباره رنگ زد
شعرهاي بي صدايم را كه ديد
پا به پاشان شعر شد ، آهنگ زد
پيچك خشك دلم را آب داد
با نسيم دفترم همراه شد
تا كوير راه من را ديد ، زود
تك درختي در ميان راه شد
ديد تا من خسته و غمديده ام
ياسمنهاي دلم را ناز كرد
شب كه شد آرام توي گوش من
گفت بايد تا سحر پرواز كرد
توي چشمم با سه تار كهنه اش
شعر باران را به آرامي نوشت
ديدم او را روي ديوار دلم
با نگاهش يادگاري مي نوشتتو شبستون چشات و پاي پله هاي پلكت مچ مهتابو ميگيرم.
اون دمي كه گرگ و ميشه با يه گله شقايق پيش پاي تو ميميرم.
من شبو به خاطراتم وصله مي كنم ميدوزم.
من به هر رعد نگاهت گر ميگيرم و مي سوزم.
اگه روزو خواسته باشي شبو تا تهش مي نوشم.
ميزنم به آب و آتيش با خود خورشيد مي جوشم.
زخم خورشيدي تن رو با شب و شبنم مي بندم.
اگه مقتول تو باشم دم جون دادن مي خندم.
تو با اين نگاه ياغي قرق سينه مايي.
فاتح قلعه رويا كي به فتح ما مي آيي؟
مي نوازد بي تاب
مي سرايد بي خواب
مي نويسد بي شک، بي درنگ ،بي ترديد؛
بي نشاني ها را!!!
مي نويسد از شب،
از غروب خورشيد،
از تمام دنيا،
از تمام حرفها
مي نوازد ياس را،
مي سرايد شعر را،مي نویسد عشق را
مي درخشد مهتاب
مي شکوفد شب بو،مي تراود عطر سوسن بر تمام دنيا.
همه اينها هست در شبي مهتابي؛
شبي از آن شبها که من و تو با هم هر دو با يک لهجه شعر عشق مي خوانديم.
هر دو تامان با هم چشم در راه صبحيم
صبحي از جنس بلور، جنس عشق
هر دوتامان با هم چشم در راه صبح خواهيم ماند و اميدي بسيار به طلوع خورشيد.
زيباست لبخند ستاره ها در شب مهتابي بر تب عشق منتظران خورشيد.
مي درخشد مهتاب ،
بي ريا، بي فرياد
روز باز مي آيد بي هراس از شبها.
نمي توني توي چشم هاي اون زل بزني
نمي توني دوريش را تحمل کني
نمي توني بهش بگي که چقدر دوستش داري
نمي توني بهش بگي چقدر بهش نياز داري
واسه همينه که عاشق ها
ديوونه ميشن

رويش سبزهها و چرخش ماهيهاي قرمز كوچك در تنگهاي بلورين، پراكنده شدن بوي عود و اسپند در هوا، گرمي آواز دلنشين پرندگان و هواي دل انگيز و پاك خبر از آمدن نوروز براي آغاز بهاري ديگر دارد.

صدای پای شکوفه ها را می شنوی ؟ صدای خنده پرنده ها را ، صدای آب ، صدای باد ... صدای بهار :
صدای بهار
چه زیباست لحظه وداع زمین با زمستان
صدای بهار را می شنوم
انگار همین نزدیکی است!
وقتی به درختان که سر از برف بیرون آورده اند نگاه می اندازم
صدای بهار را می شنوم
چه خوش صداست پرنده ای که با آواز خود
مژده در راه بودن بهار را می دهد
چه زیباست غنچه ای که به امید بهار به انتظار می نشیند
تا با شکفتن خود به او خوش آمد گوید
زمستان کم کم از روح درختان رخت بر می کند
و روح بهاری جای آن را می گیرد
خورشید نیز از پشت ابر ها بیرون می آید
تا با تابش خود سرمای بی روح حاکم بر طبیعت را
به گرمای بهاری تبدیل کند
چه زیباست لحظه وداع زمین با زمستان
و چه زیباست بازگشت زندگی
درختان از نو شروع به شکوفه دادن می کنند
و زندگی جدیدی را پس از گذشت ۳ماه طاقت فرسا شروع می کنند
آری بهار همین نزدیکی است
صدایش را می شنوم

بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
کوه را به نام سنگ
دل شکفتة مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام کوچکم صدا بزن!
بگم بی وفا شدی قلب ابرا می شکنه
قلب ابرا می شکنه دریا میشه
دل تنگم می شکنه رسوا می شه
از با وفایی بود بری قلب منو تنها کنی؟!
آخر جفا دیدی بری چشم منو دریا کنی؟
از باوفایی دم مزن که بی وفا تر از تو نیست
از سنگ خاره دل گرفتی قلب من بیگانه نیست
قلب تو سنگ و دلم از شیشه شد
شیوۀ دلبر کشی در نزد تو اینگونه شد
سنگ شدی بر شیشۀ جانم زدی
راهزن بودی و ایمانم زدی
بی وفا از تو بگم دل دنیا می شکنه
بگم بی وفا شدی قلب ابرا می شکنه
عشق تو دریا شد و ساحلی در بر نداشت
چشم من ابرا شد و قایقی دریا نداشت
بی وفا از غم تو دل آئینه شکست
تو چقدر دوری ز من عهد دیرینه گسست
بی وفا از تو بگم گفتی:مرا عاشق کنی
یا که در در یای دل قلب مرا قایق کنی
بی وفا رفت و دلم در گوشه مسلخ گریخت
عاقبت دیوانۀ ویرانه شد از هم گسیخت.
در كدامین فصل مرا به فراموشی سپردی ؟
به كدامین راهزن، بار سفرمان را بخشیدی ؟
به كدامین رهگذر تازه ، مرا فروختی ؟
من؛ از فصل برگریزان نیامده بودم!
من؛ از شاخه های درختان بی برگ،
از اندوه دلتنگی یك روز
از كمین خورشید پشت ابرها نیامده بودم!
عزیزترین!
در كدامین فصل مرا به فراموشی سپردی ؟
من؛ سرما را ،
ارزش گمشده ام را ،
انتظار بی وقفه ی زمستان را پشت سر گذاشتم!
..... در خود گم شدم!.....
من تا انبوه سبز كوه ها رفتم!
رفتم تا آبی، ارغوانی....تا آن شمعدانیهای زیبای شهرك...
ترنُم شنها و سنگها ، آن ریسمان سر در گم
كه به هر طرف كشیده می شد درمیان انبوهی از چشم
كنــــــار آن بیكــــران سبز ..... آبی
چقدر حسرت خوردم،
ایـــــن همه زیبایی و من، دستی خالی!
وجود تو از فرسنگها فاصله
و قلبی كه تنـــها
یـــك چسب مرهمش نبود!
آوای مكرر "در دسترس نمی باشد! " آزارت داد ؟
مــــن كجا بودم ؟
غرق در حضور خـــــدا ؟
در پنــــاه جنگـــل ؟
یا در پی آن صندلی خالی ای كه حضورت را تمـــنا می كرد؟
....
برگشت من!
در كمتر از یك لحظه صدای تو!
صدای قلبم!
ســــــــكوتی سنگین!
از پس این نبودن ها ، حرفهایی بود برای گفتن!
و من ، هـــــــنوز در پی آن سوال بی جواب بودم!!
عزیزترین ، مهربانترین!
در كدامین فصل مرا به فراموشی سپردی ؟؟؟!!!
بدترین درد این نیست که.....................به اونی که دوستش داری نرسی
بدترین درد این نیست که.....................عشقت بهت نارو بزنه
بدترین درد اینه که..............................یکی رو دوست داشته باشی و اون ندونه
گل نیلوفر
يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تمام وجودمو برداشت که
شايد منم يه روز مثل گل نيلوفر تنها بشم.
سريع از کنار مرداب دور شدم.حالا وقتي که مي بينم خودم مرداب شدم
دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهائي نميرم.
وحالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده...!
راستي من مردابم وتو زندگيت را وقف من کردي؟نکند اين حقيقت داشته باشد!
ميون خواب و بيداري،تو اين دنياي تکراري
بدون تو نميمونمعاشقی را شرط اول ناله وفریاد نیست
تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست
عاشقی مقدورهر عیاش نیست
غم کشیدن صنعت نقاش نیست
عاشق هرکس شدم او شد نصیب دیگری
دل به هرکس دادم او زد به قلبم خنجری
من سخاوت دیده ام دل را به هرکس می دهم
شرم دارم پس بگیرم آنچه را بخشیده ام
انيس جان غم فرسوده ي بيمار هم باشيم
شب آيد شمع هم گرديم بهر يكدگر سوزيم
شود چون روز دست و پاي هم در كار هم باشيم
دواي هم،شفاي هم،براي هم،فداي هم
دل هم،جان هم،دلدار هم باشيم
به هم يك تن شويم و يكدل و يك رنگ و يك پيشه
سري در كار هم آريم،دوش بار هم باشيم
جدائي را نباشد زهره اي تا در ميان آيد
به هم آريم سر بر گرد هم پرگار هم باشيم
حيات يكدگر باشيم و بهر يكدگر ميريم
گهي خندان ز هم ، كه خسته و افگار هم باشيم
به وقت هوشياري عقل كل گرديم بهر هم
چو وقت مستي آيد ساغر سرشار هم باشيم
شويم از نغمه سازي عندليب غم سراي هم
به رنگ و بوي يكديگر شده گلزار هم باشيم
به جمعيت پناه آريم و از باد پريشاني
اگر غفلت كند آهنگ ما هشيار هم باشيم
براي ديده باني خواب را بر يكدگر بنديم
ز بهر پاسباني ديده ي بيدار هم باشيم
جمال يكدگر گرديم و عيب يكدگر پوشيم
قبا و جبُه و پيراهن و دستار هم باشيم
غم هم،شادي هم،دين هم،دنياي هم گرديم
بلاي يكدگر را چاره و ناچار هم باشيم
بلا گردان هم گرديده گرد يكدگر گرديم
شده قربان هم از جان و منت دار هم باشیم
يكي گرديم در كردار و در گفتار و در رفتار
زبان و دست و پا يك كرده خدمتکار هم باشيم
این راز چشمهایت به شبی میهمانم نکرد
ز لعل لبهایت گر شبی شدم مدهوش
بدان که این دل به یک جرعه می صفا نکرد
به خطا مگو که مدهوشی، خاموشی، تاریک و پریشان
هر لحظه به سویت آمدم لیکن لبم از لبت جرعه ایی حاصل نکرد
گر چهره برافروختی و آتش به سر به عتابم رفتی
این دل ره خطا نرفت و لحظه ایی جفا نکرد
از در میخانه برفتم و به مُلکت راه نیافتم
می دانم آب در دیده آمد و دل بسوخت و باز خطا نکرد
گر چه مشقت بی ریا شیوۀ عاشق کشی است
خوب می دانم ولی درد من دوا نکرد
دست تو در دست من، چشم من در چشم تو
خوب می دانم ولی عشق به ما وفا نکرد
از ته چاه سکوت من صدایت می کنم
باز می دانم هنوز لب تو ندا نکرد
سلام می کنم به تو ای رود جاری
سلام می کنم به تو ای آوای خفته
برسانید پیامم را به آنکه از من دور است
ندانستم قدرش را
کنون ازمن بسیار رنجور است
با توام ای نسیم شمال
مگر نیستی تو رساننده ی وصال
پس چگونه است ، گویم تو را خطاب
اما نیست از تو حتی یک جواب
قانعم نیستم زیاده طلب
دیرزمانیست که اینگونه زیسته ام
فقط بگو به او
که چشمم چو یعقوب سفید گشت ز هجران
چو یونس شدم اسر یک ماهی
شکستم در خویش مثل یک زندانی
چو فروغ طرد شدم از این مردم بی سرود
می کشد روحم پرواز از این جسم بی شکوه
قانعم من نیستم زیاده طلب
فقط به او بگو
حرفهای این عاشق بی سحر
یا که بگریزم از عالم خاکی بگذرم از سهمگین ترین طوفانها
زیر پای تو آرام در شب عشق پر کنم از قطره های روشن الماس
پر کنم در شب عشق من و تو از عطر سکر آور شب بوها وگل یاس
ای بهانه دلتنگی بگذار از دریچه عشق با بال پرواز تو پر گیرم
چون غباری در دلت فرو ریزم همچو سایه به دلت بیاویزم
زندگی با تو همه لحظه اش شیرین است
حتی قهر و نگاههای دلگیرت
دگر از زندگی چه می خواهم
که هزار باره پر باشد از لحظه های رنگینت
دوست داشتنها زیبا بوده و هست
همان لحظه قشنگ دیدارها
من به پایان دگر نیندیشم که همین
امروز خوش است و همین لحظه خواستنها
و بامدادان ,از جشن هزاره های آتش باز خواهم گشت.
اینک حس غریبی
در اعماق وجودم شعله می کشد.
وقتی سخن می گویی : از ترانه ی پرسش پر می شوم.
و آنگاه که از خواب ستاره های خاموش باز می گردی
هزار شعله زرین از چشم آفتاب به سویت می آید!
عشقم!
به تماشایت باز هم می نشینم
و رازهای ناگزیر را در کلام تو می جویم.
مگر گاهواره دنیا فرو ریزد تا من تو را از یاد ببرم.
حس نگاهی
غرور لبخندی
و یا ماتم اشکی
در شکوه گیسوی توست
که با آنها من همیشه نام زندگی را به خاطر می آورم...
عشقم!
آرزوهایم را در کوچه های بی صدای تاریخ می ریزم
و نشانی عبورت را تنها از ستاره های آسمانم می خواهم.
چرا که بی تو ناتمامم
و با تو از همیشه تا همیشه پر از واژه های عشقم
صدایم تاریک و قلبم فشرده در درد با چشمی پر از اشک در حسرت دیدار تو باشد
دل عصیان زدۀ شکفته در درد، طعنه های بیهودۀ زمانه بر من
جرس برداشته بانگ هستی پوسیده در و دیوار دل دیوانۀ من
بگذار سایۀ عشقت در دلم سرگردان بماند که مامنی امن تر از دلم نیست
روزی به هم خواهیم رسید دور از بیداد زمانه آن روز دور از دسترس نیست
بگذار از نو بگشایم شکوه های دل ساده که چشمانم بیگناه به سر آغاز عشق تو افتاد
می دود ریشه های درد در من ، نشسته در دلم خار جدایی که باز دل دیوانه ام یاد تو افتاد
در فضای تیره زندان قلبم صدای عاشقی شد تاریک و خاموش
در بیابان دل خشکیده ام گیاه ساده ایی حتی نروئید شدم از یاد باران هم فراموش
رویای گنگ نیمه شب چشمانم، روح عاصی نهفته در تنم همه فریاد تو دارند
دل تنهایم سر می نهد بر سینۀ دفتر عشقت! بی تو فرداها رنگ زندگی ندارد
در قاب کهنۀ تصویر من و تو روی دیوار لبانت شعر تازه ای می گوید
همچون هزار نالۀ دلتنگ، همانند هزاران حس غریب و بی رنگ، حرف تازه ایی می جوید
نگاه گریزان چشمت بر چهره دلتنگ مرداب تنهایی بار غم و اندوه بر دل می نشاند
صدایت گمشده در زمانهای رفته از دست حس غریب باران دلم را می فشارد
حال چه شد شعله های گرم آغوشی که روزگاری در آغوش تو گم می شد؟
حال منم نیاز لرزان دستی که اگر بودی روزی با دستان تو یکی می شد!
برای دیدن عکسها ادامه مطلب را کلیک کنید خوشتون میاد
ادامه مطلب
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
روَد گوشهای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خوانَد آن شب
که خود درمیان ِ غزلها بمیرد
گروهی برآنند کین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب ِ مرگ از بیم آنجا شتابد
کز مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش وا کن
که میخواهد این قوی زیبا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش وا کن
که میخواهد این قوی زیبا بمیرد
(این شعرو تقدیم میکنم به کسی که احساس دوست داشتنو در دل من زنده کرد ف )
« واژه "جشن" از " یسنه " آمده که ریشه اوستایی دارد و به معنی ستایش کردن است. بنابر

این معنی واژه جشن، ستایش و پرستش است . هدف از برگزاری جشنها در ایران باستان ، ستایش پرودگار ،گردهمایی مردم، سرور و شادی، داد و دهش و بخشش به بینوایان و زیردستان بوده است»(2).
|
"چهارشنبه سوری" یا "جشن سوری" را یك جشن بومی و ملی دانست که تمام مردم ایران با ادیان مختلف در این جشن شركت میكنند و زرتشتیان نیز كه بخشی از مردم ایران هستند، این جشن را برپا می کنند. اما با توجه به جایگاه آتش در زندگی مردم گذشته و اینکه زرتشتیان تنها گروهی از مردم ایران را تشکیل میدهند نه تمام آنها را ؛ و اینکه آتش در دین زرتشتیان مقدس و دارای احترام است و آنها از روی آتش نمیپرند؛ و این برخلاف روش مرسوم در این روز است که مردم از روی آتش میپرند، میتوان مراسم چهار شنبه سوری را جشنی متعلق به ایران باستان و پیش از زرتشتیان دانست که در طی زمان ، مراسمهای دیگر به آن افزوده شده است. همانطور که گفته شد با توجه به جایگاه آتش در زندگی مردم گذشته،جشن آتش در تمام كشورها مرسوم بوده و هست، اما ایرانیان با سلیقه خود این جشن را زیباتر و گاهی به آن رنگ دینی دادهاند. |
سور (sur ) واژهای پهلوی است که به معنای : مهمانی، بزم، جشن، جشن عروسی آمده و " سوری" نیز به معنای : گل سرخ رنگ، رنگ سرخ ، شادی و چیزی که به رنگ سرخ باشد مورد استفاده قرار گرفته است. پس چهارشنبه سوری را میتوان یک جشن و شادی دانست که با سرخی همراه است و این سرخی همان آتش است. اما اگر بپذیریم که چهارشنبه سوری همان جشن سوری است و جشن سوری به معنای ستایش آتش؛ نباید این ترکیب ما را به اشتباه بیاندازد که مردم آتش را به عنوان خدا ستایش میکردند. همانطور که پیشتر گفته شد هر چیز خوبی به خدا نسبت داده میشود و در این میان روشنایی آتش که مهمترین نقش را در زندگی بشر بازی میکند ، نشانی از حضور خداوند است.اگر بخواهیم برای این نوع ستایش مثالی ذکر کنیم میتوان به ستایش کعبه که قبله مسلمانان است اشاره کرد. آیا مسلمانان در کعبه به ستایش «سنگ» میپردازند یا به ستایش خداوند؟ بدون شک کعبه مکانی روحانی و نمادین و یادآور خدا برای انسان است و انسانی که به سوی آن سجده میکند، نه برای سنگ که برای بزرگی خداوند به خاک افتاده است. توجه به آتش و احترام به آن نیز برای انسان ایران باستان چنین بوده است و هم اکنون نیز در بسیاری از ادیان ، روشن کردن آتش پیش از نیایش مرسوم است که میتوان برای مثال به «روشن کردن شمع» در مکانهای مقدس اشاره کرد. پس جشن سوری یا چهارشنبه سوری مراسمی است که مردم در کنار آتش به شادی می پردازند و این شادی نوعی ستایش و سپاس از خداوند است که با پایان دادن به زمستان و تولد بهار و سبزی به آنها زندگی تازه می بخشد.
ای نجیب،عاشقانه و غزلوارۀ مست
چنان آشکارا شدم عاشق تو
که با رنگ چشمت از یاد بردم هر چه بوده وهست
چون از عاشقی گفتم به او خندید و رفت
از پرده چون برون افتاد راز قلب من
بر تمام رازهای قلب من خندید و رفت
من نبودم درد بود کز این دلم سر می کشید
چون که فهمید عاشقم بر چشم او خندید و رفت
من ز مهر و عشق قصه می گفتم به او
چون شنید قلبم پر ز مهر و عاشقی است خندید و رفت
من به او گفتم گر زندانی شوم زندانبانم می شوی
چون شنید زندانبان عشق می خواهم ز او خندید و رفت
به او گفتم من ز عشق تو رفاقت می خواهم همین
اما به رفاقت قلب عاشقم خندید و رفت
بی وفا نگاهی بر چشم گریانم نکرد
گفتمش جان من بستاند این هجر گران
بر زخم و هجران دلم خندید و رفت
به او گفتم ز لعل لبهایت شدم مدهوش
به مستی چشم سیاهم خندید و رفت
گفتم جانم بگیر و جرعه ایی از جام لبهایت بده
چون شنید مست لبهایش شدم خندید و رفت
گفتمش بادۀ عشق بیار در بوسه هایی از لبم تعجیل کن
بی وفا بوسه بگرفت از لبم اما خندید و رفت
گفتمش ای سیه چشم خراب صبر کن نیشتر بر قلب تب دار می زنی
چشم تو باغ نرگس شیراز دارد اندکی درنگ کرد اما عاقبت بر تمام آرزوهای دلم خندید و رفت.
بودن آرزويم و تو را گم کردن ، پيدايش سراب بود تو مانند پرستو آمدي و به
دورترين ديار غربت رفتي . بي تو ثانيه ها تکراري شده اند و آيينه چيزي جز
سراب را نشان نمي دهد و شقايق غريبي مي کند و جاده در انتظار مسافر
است و هنوز دلم بدون تو بهانه مي گيرد و من آرزوهايم را عاشقانه زمزمه
مي کنم و منتظرت هستم...
عشق زيباست اما دل را مي سوزاند
عشق زيباست اما نفسهاي خسته ، ديگر تاب تحمل غمش را ندارد
عشق زيباست اما ديوانگي هم عالمي دارد
عشق تار و پود شكسته قلب را جلا مي دهد
عشق قلب بيقراري را طوفاني مي كند
عشق تنها اميد قلب يك عاشق است
عشق مقامي بس عظيم و والا دارد
عشق معناي تمام زندگي يك عاشق است
عشق دل را بيقرار مي كند و چشم را گريان
چشم هايي كه براي عشق ، اشك مي ريزند ، بسيار مقدس هستند
عشق صداي تيك تاك قلب عاشق است
قلبي كه هر لحظه احساس مي كند در حال خاموش شدن است
عشق صداي نبض زندگي است
زندگي و دار و ندار يك عاشق ، در عشقش خلاصه مي شود
اي كاش معناي واقعي عشق را درك مي كرديم
اي كاش هر لحظه اي با عشق نفس مي كشيديم
اي كاش فاصله ها را با رنگ زيباي عشق ، زيباتر مي ديديم
اي كاش عشقي وجود داشت كه هيچگاه از بين نمي رفت
اي كاش تمام عشقهايمان جاودان بود و زيبا
اي كاش زيبايي و پاكي عشق را درك مي كرديم
عشق زيباست به زيبايي و پاكي يك نگاه ساده
عشق مقدس است به تقدس يك قلب عاشق و شيدا
عشق تكان دهنده است حتي اگر يك عشق خيالي باشد
حتي اگر سكوتي بس عظيم در آن نهفته باشد
عشق زيباست حتي اگر تنها يادگار از عشق ، حسرت جدايي باشد
عشق دوست داشتني است حتي اگر زير بار غم عشق ، شكسته شويم
عشق مقدس است حتي اگر رويايي بيش نباشد
اي كاش مي شد حرف يك عاشق رااز نگاهش خواند
و صداي قلب بيقرارش را شنيد
عشق را دوست دارم حتي اگر عاشق بودنم جرمي بيش نباشد
و عشق صداي فاصله هاست
هوای تازه، بارش باران، لحظه های پاک، محیطی به غایت زنده و پویا،
مهربانی خاک، جلوه رنگ و ...
هرآنچه از زیبایی تصور نمایی...
اینها بدون حضورت همچون اجزای یک تابلوی نقاشی است
که من بیرون از صحنه به تماشای آن نشسته ام.
من ناظری بیش نیستم؛
چرا که ...
جای تو خالیست.
من تنها بار دو جفت چشم منتظررا بر دوش می کشم.
من تماشاچی بیش نیستم...
خسته و تا ابد چشم به راه...
گفتا به نیکی بنگر شاید رسیده باشی
من چه دلتنگم
یاد آن روز به خیر که زمین
آنقدر پاک بود از قدم انسانها
که هیچ پبامبری را به خود نمیپذیرفت
و دلها آنچنان سرشار
که چشمها فقط
برای شادی به اشک مینشست
لبها محراب بوسه عشق بود
نه ترک خشکیده یک دیوار
و من
فرشته کوچکی بودم در بهشت
فارغ از مرز و جدا از سرنوشت
و نه حتی
هیچ معبدی
که مرا از خدایم جدا کند
خوابهایم همه از جنس گل یاس
و تمام وجودم احساس
روزگاریست دلم
هوسش را دارد
من غریبم اینجا
همه را میبخشم به شما
دلخوشم من به همین گلبرگی
که فقط زنده کند یاد تورا
یاد چشمان تورا
یاد چشمان تورا
می خواستم که عقده ی دل وا کنم ، نشد
نفرین بر این سکوت غم افزا کنم ، نشد
می خواستم که در غم عشق تو سالها
فکری به حال این دل تنها کنم ، نشد
می خواستم شبی به خیال تو تا سحر
دل را اسیر وعده ی فردا کنم ، نشد
می خواستم هنر کنم و پیش طاعنان
عشق و فراق را همه حاشا کنم ، نشد
می خواستم به خاطر تار شکسته ام
تاری ز گیسوان تو پیدا کنم، نشد
می خواستم که کاسه ای از شربت جنون
خیراتی قبیله ی لیلی کنم ، نشد
می خواستم به گوشه ی زندان انتظار
پلک حریص پنجره را وا کنم ، نشد
می خواستم به یاد غرور شکسته ام
آیینه را فدای تماشا کنم ، نشد
می خواستم که نگذرم از آبروی ایل
ترک دل فراری و رسوا کنم ، نشد
می خواستم به شیب جنون زودتر رسم
یعنی که پشت فاصله را تا کنم ، نشد
می خواستم ز روزن غربال اعتماد
با آبروی ریخته سودا کنم ، نشد
می خواستم که غنچه ی شبنم ندیده را
با اشک انتظار ، شکوفا کنم ، نشد
دامني پر كن ازين گل كه دهی هديه به خلق،
كه بری خانه دشمن !
كه فشانی بر دوست !
راز خوشبختی هر كس به پراكندن اوست !
در دل مردم عالم، به خدا،
نور خواهد پاشيد،
روح خواهد بخشيد . »
تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !
اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،
نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !
« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !
« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !
انواع رز ( سمبل عشق )
* رز سرخ : عشق بي ريا - زيبايي - شجاعت - احترام - تبريك " دوستت دارم "
* رز سفيد : پاكي - معصوميت - راز - سكوت - فروتني - احترام " عشق من به تو عميق و خالصانه است "
* رز صورتي : قدرداني - وقار - ستايش - همدلي - لطافت - شادكامي - "باورم كن" - "متشكرم" - " تو خيلي دوست داشتني هستي "
* رز زرد : شادماني - رفاقت - شوق - حسادت - آغاز دوباره - " فراموشم نكن " - " معذرت ميخواهم "
* رز بنفش : عشق در نگاه اول
* رز نارنجي : اشتياق - شيفتگي - آرزو
* غنچه رز : نماد پاكي و زيبايي - جواني - عشق نوپا
* يك شاخه گل رز : سادگي - سپاسگزاري - عشق تازه
* يك شاخه گل رز سرخ : " عاشقانه دوستت دارم "
* رز سفيد : عشق مبارك و فرخنده
* رز قرمز سير : سوگواري
* رز سياه : مرگ
* تركيبي از رز سفيد و سرخ : اتحاد - سازش
* رز كاملا شكفته : " من به تو متعهد و وفادار هستم " - " هنوز دوستت داردم "
* دسته گل رز : قدرداني
* دسته گل رز كوچك : " من به ياد تو هستم "


