امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها
ناپدید ماند
اما حال که به آن دعوت شده ای
تا میتوانی زیبا "برقص"!
می بویم عطر نفسهای به جا مانده تو را
گوشهایم را تیز کرده ام برای شنیدن نجوای عاشقانه ای از تو
چشمهایم را ابتدای جاده زندگی باز نگه داشته ام
تا تو بیایی
و آن وقت
بهارم، بهار شود
ای کاش می توانستم به تو بگویم که من نسیم پیچیده در شاخسار ارزوی توام.
همان نسیمی که دست نوازش به گونه هایت می کشد تا زمینه لبخندت مهیا شود.
کاش باور کنی که من تمام ثانیه ها را به انتظار باز شدن این پنجره می گذرانم
و همین روزنه کوچک اما رو به مهر تو دلباز وعده گاه من است تا کنار تنهایی تو بنشینم
دست بگشایم و بگویم...
پروردگارا به من بیاموز که چون تو به دلها راه داشته باشم
به من بیاموز که چون تو ببخشم و خرسند باشم و
بیاموز که به داشته هایم قانع باشم
دفتر شعرم پر از ياد توست
ياد لحظه هاي ديار توست
قبله گاه جستجو هايم تويي
جلوه گاه آرزوهايم تويي
بي تو من در غربت غم مانده ام
قصه ي آواره گي ها خوانده ام
اي طلوع خسته ي پيمان ها
چاره اي کن خستگي هاي مرا
عشق تو آخر هلاکم ميکند
گوشه ي ميخانه خاکم ميکند
هیچ کس ویــــرانیم را حس نکرد
وسعت تنهـــاییم را حس نکرد
در میان خنده های تلخ من
گریه پنهانیم را حس نکرد
در هجوم لحظه های بی کسی
درد بی کس ماندنم را حس نکرد
آنکه با آغاز من مانوس بود
لحظه پایانیم را حس نکرد
شعله های خفته من آتش دیگر گرفت
روح من آزاده بود در کهکشان بیکران
لیک جسم خاکی یکدم مرا در بر گرفت
ما و دل در انتظار لحظه ی دیدار ها
میتپیم و یادی او این خانه را در بر گرفت
سرنوشت وهستی من دفتر فریاد هاست
ای دریغا نعره در سینه ام آخر گرفت
خنده بر لب٬داغ بر دل همچو لاله٬ در بهار
آتش تنهای اخر شعله در پیکر گرفت
زنده گی مجموعه ی اوراق گوناگون بود
ای خوشا آن کس کین اوراق را کمتر گرفت
شمع مرد و شب گذشت و راز دل نا گفته ماند
"مهران" تو عقده بردل شکوه ی دیگر گرفت
خاطرات پنهان نه خاطرات اشکار ان خاطرات دیگر! خاطراتی که یک شب ناگاه زنده می شود مثل گل سرخی در بیابان مثل ستاره ای در نیمروز اتشی نیرومندتردر این برهوت سرد نشانه هایی از بهترین زندگی انسان که به ندرت ان را زیسته است جاده ای خشک روزها از پی روزها سپس ناگاه معجزه ای بهاری حیرت انگیز خاطراتی که از گذشته بازمی گردند.
تو آنجا حاضری اما
تو از چشمان من غایب نمی مانی
هوای دلکشی دارد
که از دلهای ما غافل نمی مانی
دلم با سایه ی اندوهگین فرسود
هزاران تا هزاران راه را
در کوچه ها پیمود
ولی افسوس و صد افسوس
که در این کوچه های باغ تنها ماند
ومالا مال از جنجال خواهش ها
دلم باپرنیان عشق اینجا ماند
آنقدر بزرگ که سایه هیچ درخت تناوری
به قامت آن نمی رسد
و طراوت هیچ رود بزرگی
دامن آن را تر نمی کند.
زمین خدا بزرگ است
و مردمان بیشماری دارد
در طرح و رنگ و اندازه های مختلف.
خورشید هر صبح
از جایی طلوع می کند
و هر شام در جایی غروب
واین چه فرق می کند که تو
در کدام سمت و سو
و با چه رنگ و بویی زندگی کنی
مهم این است که عاشق باشی
دوست بداری
و بفهمی که خدا
در هر کجا که باشی
- نزدیک ترین شرق یا دورترین مغرب زمین -
از رگ گردن به تو نزدیک تر است
و به برگ های زندگیت
نور و گرما می دهد.

پاک تر از باران
امشب آسمان بارانيست و باران زيباست
باران را دوست دارم و تصور ميکنم باران نيز مرا دوست مي دارد.
باران! اين دوست داشتن را دوست مي دارم زيرا که پيونديست بين من و تو پيوندي به وسعت آبي
آسمان و سپيدي ابرها. اين را مي نويسم تا به تو بپيوندم چون پيوند تو نا گسستني ترين پيوندها
-ست.
باران! تو اي فراتر از همه ي وجود و اي پاک ترين مقدسات آسماني امشب بر من ببار مي خواهم
امشب از تمام شبهاي عمرم پاک تر بشوم.... بر من ببار مي خواهم امشب آخرين شب دلتنگيم
باشد.
بر من ببارکه شايد از پاکي و روشنايي تو گل وجودم دوباره جان گيرد.گلي که دست پشيمانيم
گلبرگهايش را پرپر کرده است. دلم امشب تاريک است شمع وجودش را سردي نفسهاي مسافر
طرد شده خاموش کرده . امشب جرعه اي عشق مي خواهم براي روشناي اش.
باران! اي بهترين بهانه براي اشکهاي شبانه ي من اي طلوع دوباره عشق بر من ببار و مگذار غبار
غم همچنان بر تن خسته ام بماند
آتشي در سينه دارم جاي دل
من كه با هر داغ پيدا ساختم
سوختم از داغ نا پيداي دل
همچو موجم يك نفس آرام نيست
بسكه طوفان زا بود درياي دل
دل اگر از من گريزد واي من
غم اگر از دل گريزد واي دل
ما ز رسوايي بلند آوازه ايم
نامور شد هر كه شد رسواي دل
خانه مور است و منزلگاه بوم
آسمان با همت والاي دل
گنج منعم خرمن سيم و زر است
گنج عاشق گوهر يكتاي دل
در ميان اشك نوميدي رهي
خندم از اميدواريهاي دل
با اين همه مرواريد چه کنم؟
مرواريدهای کوچکی
که در دل شب
بر دشت خزانی گونهام جاری میشوند
و بهایشان تکههای قلبی شکسته است
که اگر کنار هم رديف شوند
نام تو را به خود میگيرند
اينک
تو بگو
با اين همه مرواريد چه کنم؟
چقدر تنها ماندم
برای بوییدن یک گل
برای شنیدن یک صدا
برای خواندن یک شعر
چقدر تنها ماندم ......
برای غرق شدن در یک نگاه
برای یافتن آرامش یک نوازش و برای سوختن در شعله عشق
چقدر تنها ماندم ....... چقدر تنها ماندم ...
من دوباره تنها ماندم ....
برگرد .... من دوباره تنها ماندم ...

هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
يک غزل آمد که حالم را گرفت:
ما زياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
من عشق را در تو
تو را در دل
دل را در موقع تپیدن
وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم
من بهار را به خاطر شکوفه هایش
زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم
هوای سینه ام ابری است
همه چیز خاکستری است و چشمهایم مه آلود
اینجا زمان می ایستد
زندگی رنگ می بازد
عشق می میرد
باران نمی بارد
اینجا مجنون برای همیشه تنها می ماند
اینجا بیابان است، پر از سراب، عطش و خاموشی.

گفتمش دل می خری ؟
پرسید چند؟
گفتمش : دل مال تو تنها بخند.
خنده کرد ودل ز دستانم ربود
تا به خود باز امدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود
جای پایش روی دل جا مانده بود.
با من از عشق مگو
عشق را گم کرده ام من در تمنای رسیدن
آنقدر گشتم که دیگر نیست از عشقم خبر
از همین است که نمی خواهم شوم عاشق دگر
عشق از من میگریزد
دوست داشتن با دل من یک غریبه است
تو برو
دیگر نگو از عشق من با دل سخن
که من آن ترکم که رسوایم در این دیر کهن
نگذار این عشق در جانت کند ریشه چنان
که شود روزی تنفر ریشه هارا وا کنان .
صبحگاهان ، وقتی آسمان در حال روشن کردن روز است
من بیدارم ....
و اولین فکرم تویی ...
شبانگهاهان ، در تاریکی به درختان خیره می شوم
که چون سایه هایی در مقابل ستارگان خاموش قد کشیده اند
مجذوب این آرامش مطلق می شوم...
و آخرین فکرم تویی...

می خواهم عاشق بمانم .... بگذار عاشق بمانم ! این لحظات زیبای عاشقی را از من مگیر ! بگذار عاشق بمانم ٬این قلب عاشق را از من مگیر ! دستهای گرمت را از من جدا مکن ! بگذار دوستت داشته باشم ٬مرا در به در این دنیای بی محبت مکن ! می خواهم از عشق تو بمیرم ... بگذار بمیرم ٬مرا پشیمان از این عاشق شدن مکن ! خیلی دوستت دارم !این کلام مقدس را باور کن ! دل من عاشق تو هست ٬مرا دلتنگ لحظه های .....مکن ! قلب من برای تو ٬این قلب بی طاقتم را زیر پاهایت له مکن ! این لحظات زیبای عاشقی را از من مگیررررررر
برای تو از باران ستاره می چینم ، شاید باور زیبای تو همه ی فانوسهای قندیل بسته چشمهایم را پشت سر بگذارد و به صدای پر خاطره ی بودنمان برسد .آسمان دلگیر شد وقتی که به ستاره ام گفتم :« روی تمام ثانیه هایم را خط بکش و فقط بگذار سرخی سیب های امروز من همیشگیترین لحظه هایش باشد » .
ببین چقدر عاشقت شده ام . به من نگو که بهاری ترین ستاره را به من دادی ، نگو که غریبانه ترین مراقبه هایم را به اوج دل نشانده ای ؛ به من که حس غربت اشکهایم ، غریبی مهتاب را می سوزاند .من عاشق یکرنگی تو ام .بیکران باش تا آسمان را رد ساعت نگاهت خلاصه کنم.
تردید دلم ! ببخش اگر به عشقت خندیدم .اگر به غرورت گفتم : « ارزانی خودت ». بهاری ترین ستاره ی من ! بگذار تنها بهانه ی گله کردن از تو نبودنت باشد نه گرفتن نگاهت از من . نگو نگاهت هنوز عاشقم نکرده .نگو اگر هم عاشق بودم ، حرفهایت دلم را سوزانده .دلم را که تمام حرفش ، تمنای چشمان توست نشکن .
دیشب دلم برای لمس نگاهت تنگ شده بود .دیشب همه ی ستاره ها را به صف کردم تا یکی یکی فدای تو شوند و تو در خیالت به سادگی جشنِ مرگشان بخندی .دیشب به خاطر تو عروج لحظه ها را گریستم.
دیشب به وسعت آسمان صدایت کردم . . . نشنیدی ؟

